از هاله تا شبه هاله؛ واکاوی هستی شناختی اثر هنری در عصر هم آفرینی انسان و ماشین
From Aura to Semi-Aura: An Ontological Inquiry into the Artwork in the Age of Human-Machine Co-Creation
نگارنده: دکتر هاله قورچیان، معمار و کارشناس ارشد پژوهش هنر
نبشت | نهادی برای هنر و فرهنگ ایران زمین
Corresponding Author: Haleh Ghoorchian, PhD, Architect and Master of Arts in Art Research
Nebešt | Foundation for Art, Knowledge and Culture of Iranzamin
*در این مقاله به واکاوی هستیشناختی اثر هنری در عصر همآفرینی انسان و ماشین میپردازیم؛ از هاله تا شبههاله و نقش این دگرگونی در بازتعریف اصالت، حضور و تکثیر اثر هنری در مواجهه با هوش مصنوعی را مورد واکاوی قرار می دهیم.
چکیده
والتر بنیامین در نیمه نخست سده بیستم، از زوال « هاله » (Aura) اثر هنری در برابر بازتولید مکانیکی سخن گفت. اما آنچه امروز در عصر هم آفرینی انسان و ماشین رخ میدهد، نه زوال، که دگرگونی بنیادین خودِ هستیِ اثر هنری است. این مقاله با رویکردی تحلیلی – تفسیری و با تکیه بر فلسفه هنر و مطالعات رسانه، به واکاوی این دگرگونی هستی شناختی می پردازد. در این مقاله، ابتدا مفهوم « هاله » در اندیشه بنیامین بازخوانی می شود و ناکارآمدی آن در تحلیل آثار متولدشده از هوش مصنوعی مولد آشکار می گردد. سپس، با تکیه بر آرای نظریه پردازان معاصر و با توسل به مفهوم «رخداد»، استدلال میشود که اثر هنری در عصر هم آفرینی، از وضعیت «شی» به «رخداد» بدل شده است. در ادامه، مفهوم « شبه هاله » به عنوان یک چارچوب تحلیلی نوین برای درک این رخداد صورتبندی می شود. یافته ها نشان می دهد که اثر هنری در این عصر، نه اصیل است و نه بدلی؛ نه کاملاً انسانی است و نه کاملاً ماشینی. این اثر، در واقع، ظهور حضوری غایب و عاملیتی توزیع شده است که مرز میان خلق و کشف را در می نوردد. دستاورد نهایی این مقاله، بازتعریف اثر هنری به مثابه «رخدادی هستی شناختی» است که در آن، انسان و ماشین، در گفتوگویی ناهمسان، جهانی نو می آفرینند.
واژگان کلیدی: هاله، شبه هاله، هم آفرینی، هوش مصنوعی مولد، هستی شناسی هنر، اثر هنری، والتر بنیامین
Abstract
In the mid-twentieth century, Walter Benjamin spoke of the decline of the “aura” of the artwork in the face of mechanical reproduction. Yet what unfolds today in the age of human-machine co-creation is not a decline, but a fundamental transformation of the very being of the artwork. Employing an analytical-interpretive approach grounded in the philosophy of art and media studies, this paper examines this ontological shift. It first revisits Benjamin’s concept of aura and reveals its inadequacy in addressing artworks generated by artificial intelligence. Drawing on contemporary theories and the concept of “event,” the paper argues that the artwork in the age of co-creation has shifted from a state of “object” to that of “event.” The concept of “semi-aura” is then proposed as a novel analytical framework for understanding this event. The findings indicate that the artwork in this era is neither authentic nor inauthentic; neither fully human nor fully machine. It is, in fact, the emergence of an absent presence and a distributed agency that blurs the boundaries between creation and discovery. The ultimate contribution of this paper is the redefinition of the artwork as an “ontological event”—a site where human and machine, in a dissonant dialogue, bring forth a new world.
Keywords: Aura, Semi-Aura, Co-Creation, Generative AI, Ontology of Art, Artwork, Walter Benjamin
مقدمه
والتر بنیامین، نزدیک به یک قرن پیش، در مقاله مشهور خود با عنوان «اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی»، هشدار داد که با ظهور عکاسی و سینما، هاله اثر هنری – همان حضور یکتای آن در مکان و زمان – رو به زوال است .(Benjamin, 1936)او این زوال را نه یک بحران، که نشانه ای از دگرگونی در کارکرد و جایگاه هنر در جامعه مدرن می دانست. اما آنچه بنیامین پیشبینی کرد، در مقایسه با آنچه امروز در عصر هم آفرینی انسان و ماشین رخ میدهد، تنها مقدمه ای بر تحولی ژرف تر بود. امروز، دیگر نه با بازتولید مکانیکی یک اثر اصیل، که با تولید بی پایان نسخه هایی روبه رو هستیم که اساساً «اصلی» ندارند. هوش مصنوعی مولد، با تکیه بر میلیاردها داده بصری و متنی، تصاویری خلق می کند که نه کپی هستند، نه تقلید، و نه حتی بازآفرینی. آنها برآیندی آماری از الگوهایی هستند که در دل داده ها نهفته اند و هر بار، با یک فرمان (Prompt)تازه، به شکلی بدیع و اغلب غیرمنتظره، متولد می شوند (Papadaki & Dare, 2026 ). دراین میان، پرسشی بنیادین شکل می گیرد: اثر هنری در این عصر، چه ماهیتی دارد؟ آیا میتوان آن را با همان معیارهای سنتی سنجید؟ چه نسبتی با هاله بنیامین برقرار میکند؟ پاسخ، به گمان نگارنده، در مفهوم « شبه هاله » نهفته است؛ مفهومی که در جدیدترین پژوهش های حوزه هنر و هوش مصنوعی به آن اشاره شده، اما هرگز به عنوان یک چارچوب تحلیلی مستقل، بسط و صورتبندی نشده است . این مفهوم، نه به معنای بازگشت هاله، که به معنای دگرگونی هستی شناختی خودِ اثر است. اثر هنری در عصر هم آفرینی، دیگر یک شی نیست، بلکه یک رخداد است؛ رخدادی که در آن، عاملیت انسانی و ماشینی، در هم تنیده شده و حضوری غایب و در عین حال حاضر، خلق می کنند. هنرمند، با ارائه پرامپت، اثری را طلب می کند که خود قادر به پیشبینی کامل آن نیست و الگوریتم، با تکیه بر شبکه های عصبی، چیزی می آفریند که نه کاملاً برآمده از خواست هنرمند است و نه کاملاً مستقل از آن. این وضعیت، مرز میان «خلق» و «کشف» را در می نوردد و هنر را به عرصه ای برای گفت وگو با امر ناشناخته تبدیل می کند.
در این مقاله، با تکیه بر فلسفه هنر، مطالعات رسانه و نظریه های انتقادی، در پی آن هستیم که نشان دهیم چگونه می توان «شبه هاله» را به مثابه مفهومی برای بازتعریف هستی شناختی اثر هنری در عصر هم آفرینی صورتبندی کرد. این بازتعریف، ما را از دوگانه های کهن «اصیل/بدلی» و «انسانی/ماشینی» فراتر می برد و افقی تازه برای فهم هنر در قرن بیست ویکم می گشاید.
هاله و زوال آن در عصر بازتولید مکانیکی؛ بازخوانی یک نظریه در افق دیجیتال
والتر بنیامین، در مقاله مشهور خود با عنوان «اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی»، مفهوم هاله را برای توصیف ویژگی بنیادین آثار هنری سنتی به کار می گیرد. از نگاه او، هاله، «حضور یکتای یک اثر در مکان و زمان» است؛ کیفیتی که از اصالت، منحصربه فرد بودن، و پیوند اثر با بستر آیینی و مناسکی آن ناشی می شود .(Benjamin, 1936)این هاله، با ظهور بازتولید مکانیکی(عکاسی، سینما، چاپ و…) رو به زوال می گذارد، زیرا بازتولید، اثر را از بستر مکانی و زمانی جدا می کند، آن را به دست توده ها می رساند و فاصله احترام آمیز را از بین می برد. بنیامین اما این زوال را نه یک فاجعه، که یک رهایی می داند؛ رهایی هنر از قید آیین و ورود آن به عرصه سیاست. با این حال، آنچه بنیامین در مواجهه با عکاسی و سینما مشاهده کرد، در مقایسه با آنچه امروز در عصر هوش مصنوعی مولد رخ میدهد، یک تغییر کمی است، نه کیفی. عکاسی و سینما، هرچند بازتولیدکننده بودند، هنوز به نوعی به یک اصل یا واقعیت ارجاع می دادند. اما هوش مصنوعی مولد، نه اصل را بازتولید می کند و نه به آن ارجاع می دهد. او اثری را می آفریند که هرگز وجود نداشته است. به تعبیر پاپاداکی و دیر.(Papadaki & Dare, 2026)، این وضعیت، «بحرانِ ارجاع» است؛ وضعیتی که در آن، اثر هنری نه به واقعیتی بیرونی، که به شبکه داده ها و الگوریتم ها ارجاع می دهد. در این وضعیت، مفهوم هاله، دیگر نه تنها کارایی خود را از دست داده، بلکه گمراه کننده نیز هست، زیرا ما را به جستجوی اصالتی وامی دارد که اساساً معنا ندارد. برخی نظریه پردازان معاصر، از بازگشت هاله در عصر دیجیتال سخن گفته اند، اما این بازگشت، اگر هم رخ دهد، نه به معنای احیای اصالت، که به معنای ظهور هاله ای ساختگی است که توسط الگوریتم ها و رسانه ها تولید می شود. این نکته، دقیقاً همان جایی است که مفهوم شبه هاله می تواند جای خود را باز کند؛ مفهومی که نه بازگشت به گذشته، که گشودن افقی تازه برای درک هنر عصر هم آفرینی است.
ظهور شبه هاله در عصر هم آفرینی انسان و ماشین
اگر هاله بنیامین، نشانه حضور یکتای اثر در زمان و مکان بود، آنچه در عصر هم آفرینی انسان و ماشین ظاهر می شود، حضوری است از نوعی دیگر. این حضور، نه از اصالت اثر، که از رخداد خلق آن ناشی می شود. در فرآیند هم آفرینی، هنرمند با ارائه پرامپت، الگوریتم را به چالش می کشد و الگوریتم نیز با تکیه بر شبکه های عصبی خود، پاسخی بدیع و اغلب غیرمنتظره ارائه می دهد. همانطور که نگارنده در مقاله پیشین این مجموعه (Ghoorchian, H,2026)تشریح کرد، نسبت صنعتگری و کد در هنر معاصر، به ظهور شکلی از ماده انگاری انتقادی انجامیده است که در آن، عاملیت هنرمند و ماشین در هم تنیده می شود. این هم آمیختگی، بستری را برای شکل گیری شبه هاله فراهم می آورد؛ شبه هاله ای که نه از اصالت اثر، که از تکرارناپذیری لحظه خلق و شبکه عاملیت ناشی می شود. نتیجه، اثری است که نه کاملاً برآمده از خواست هنرمند است و نه کاملاً مستقل از آن. برای نمونه، آثار رفیق آنادول (Refik Anadol)که با استفاده از داده های باز و الگوریتم های یادگیری عمیق، «توفانهای داده» (Data Storms) را به تصویر می کشد، یا آثار ماریو کلینگمان (Mario Klingemann). که با دستکاری شبکه های عصبی، چهره هایی خلق می کند که هرگز وجود نداشته اند، نمونه هایی عینی از این هم آفرینی هستند.
در این آثار، مخاطب نه با یک شی هنری، که با یک رخداد روبه روست؛ رخدادی که در آن، عاملیت انسانی و ماشینی در هم تنیده شده و چیزی می آفرینند که پیش از آن وجود نداشت. این رخداد، دارای یک شبه هاله است؛ هاله ای که نه از اصالت اثر، که از تکرارناپذیری لحظه خلق آن ناشی می شود. هر بار که یک پرامپت به الگوریتم داده می شود، نتیجه منحصربه فرد است، نه به این دلیل که اثر اصیل است، بلکه به این دلیل که فرآیند خلق(بر اساس داده ها و پارامترهای تصادفی) تکرارناپذیر است .(Papadaki & Dare, 2026)این شبه هاله، نه از دل آیین، که از دل تعامل انسان و ماشین زاده می شود. هنرمند با الگوریتم وارد گفتگو می شود؛ گفتگویی که در آن، مرز میان «خلق» و «کشف» فرو می ریزد. آیا هنرمند چیزی را خلق کرده که خود قادر به پیشبینی آن نبود؟ یا چیزی را کشف کرده که الگوریتم در دل داده ها پنهان کرده بود؟ این ابهام، نه یک نقص، که جوهره شبه هاله است؛ جوهری که در آن، اثر هنری نه اصیل است و نه بدلی، نه انسانی است و نه ماشینی. این اثر، ظهور حضوری غایب و عاملیتی توزیع شده است که در آن، معنای «اصالت» برای همیشه در مه الگوریتم گم می شود.
اثر هنری به مثابه رخداد؛ گذار از شی به رویداد
برای درک شبه هاله، باید از نگاه سنتی به اثر هنری به عنوان یک شی دست بکشیم و آن را به عنوان یک رخداد در نظر بگیریم. در فلسفه معاصر، به ویژه در به عقیده ژیل دلوز (Gilles Deleuze) و آلن بدیو(Alain Badiou)، رخداد به چیزی اطلاق میشود که نظم موجود را تغییر می دهد و امری نو به جهان وارد میکند. اثر هنری در عصر هم آفرینی، دقیقاً چنین رخدادی است. این اثر، نه یک شی ایستا، که یک فرآیند پویاست؛ فرآیندی که در آن، هنرمند، الگوریتم، داده ها و مخاطب، همگی سهیم هستند. دلوز، رخداد را «گسست از وضعیت موجود» تعریف می کند؛ گسستی که در آن، نیروهای تازه ای ظهور می کنند و نظم پیشین را به چالش می کشند . در هم آفرینی انسان و ماشین، این گسست در لحظه ای رخ می دهد که هنرمند، دیگر نمیداند آیا او خالق اثر است یا واسطه ظهور آن. الگوریتم نیز، با تولید تصاویری که از مرزهای تخیل انسانی فراتر می روند، نه تنها ساختارهای مرسوم را به چالش می کشد، بلکه مفهوم مؤلف را نیز برای همیشه دگرگون می سازد. این رخداد، مرزهای سنتی(هنرمند/مخاطب، اصیل/بدلی، انسانی/ماشینی) را در می نوردد و فضایی تازه برای تجربه هنری می گشاید. در این فضا، اثر هنری دیگر یک محصول نهایی نیست، بلکه یک میدان تنش و گفتگو است. گفتگویی که در آن، هویت، معنا و اصالت، نه از پیش تعیین شده، که در لحظه مواجهه مخاطب با اثر، شکل می گیرند. مخاطب، دیگر یک گیرنده منفعل نیست؛ او خود بخشی از رخداد اثر است؛ چراکه تفسیر او از شبه هاله، خود به معنایی تازه از اثر بدل می شود و این چرخه، هنر را به فرآیندی بی پایان از خلق معنا تبدیل می کند.
شبه هاله و مسئله عاملیت توزیع شده
یکی از پیامدهای این دگرگونی هستی شناختی، دگرگونی در مفهوم عاملیت (Agency)است. در هنر سنتی، عاملیت به روشنی از آن هنرمند بود. در هنر مدرن، این عاملیت میان هنرمند و مخاطب تقسیم شد. اما در عصر هم آفرینی انسان و ماشین، عاملیت به شکلی توزیع شده در شبکه کنشگران(هنرمند، الگوریتم، داده ها و حتی کاربر نهایی) پخش می شود (Pomo et al, 2026)این توزیع، مسئله نویسندگی (Authorship)را به چالش می کشد و پرسش از «چه کسی خالق اثر است؟» را به «چه چیزی در رخداد اثر سهیم است؟» تبدیل می کند. در این چارچوب، شبه هاله به مثابه مفهومی برای فهم این عاملیت توزیع شده عمل می کند. شبه هاله، نه نشانه حضور یک خالق یگانه، که نشانه ظهور یک شبکه خلاقانه گسترده است که در آن، هر کنشگر، سهمی در خلق اثر دارد. این نگاه، ما را از دوگانه انسان/ماشین فراتر می برد و به سوی فهمی از خلاقیت هدایت می کند که در آن، مرز میان «ابزار» و «همکار» در هم می آمیزد. الگوریتم، دیگر فقط یک ابزار نیست؛ او یک «همبازی ناهمسان» است که با رفتارهای غیرقابل پیشبینی خود، هنرمند را به چالش می کشد و او را به افقهایی تازه از تخیل و آفرینش دعوت می کند.
نتیجه گیری
آنچه از واکاوی هستی شناختی اثر هنری در عصر هم آفرینی انسان و ماشین برمی آید، نه تأیید زوالِ هاله، که کشف افقی تازه برای درک هنر است. نظریه بنیامین، اگرچه در زمان خود انقلابی بود، در مواجهه با پدیده ای که در آن «اصل» جای خود را به «داده» و «خلق» به «رخداد» می دهد، کارایی خود را از دست می دهد. اما این ناکارآمدی، نه به معنای شکست نظریه، که به معنای دگرگونی خود موضوع مورد بررسی است. اثر هنری امروز، دیگر آن شی منفرد و اصیلی نیست که بنیامین در پی تحلیل زوالِ هاله آن بود. این اثر، اکنون گره گاهی است از تعاملات پیچیده، زنجیرهایی از رویدادهای محاسباتی و انسانی، و آشکارگاهی برای برخورد عاملیت های گوناگون. مفهوم «شبه هاله» که در این مقاله صورتبندی شد، پاسخی است به این دگرگونی. شبه هاله، نه بازگشتِ هاله در قالبی نو، که گسستی از منطق اصالت و بداعت است. این مفهوم، ما را به جهانی فرا می خواند که در آن، اثر هنری نه از طریق ارجاع به یک اصل غایب، که از طریق تکرارناپذیری لحظه خلق و شبکه عاملیت توزیع شده اش معنا می یابد. شبه هاله، نشانه آن است که اثر هنری، اکنون نه یک محصول، که یک فرآیند است؛ فرآیندی که در آن، انسان و ماشین، در گفتگویی ناهمسان، جهانی نو می آفرینند.
اما این جهان نو، با چه چالش هایی روبه روست؟ نخست، خطر تبدیل هنر به ابزاری برای بازتولید کلیشه هاست. الگوریتم ها، اگرچه قادر به خلق تصاویر بدیع هستند، اما همواره در معرض تکرار الگوهای موجود در داده های آموزشی هستند. اینجاست که نقش هنرمند، نه به عنوان فرمانده (Prompt Giver)، که به عنوان «مفسر» و «ناقد» الگوریتم، حیاتی می شود. هنرمند عصر هم آفرینی، کسی است که می تواند از دل شبه هاله، معنایی تازه بیرون بکشد و الگوریتم را به چالش فراتر از داده ها دعوت کند. دوم، مسئله «مالکیت» و «نویسندگی» است. اگر عاملیت توزیع شده باشد، چه کسی صاحب اثر است؟ این پرسش، نه در چارچوب های حقوقی موجود، که در گفتمانی اخلاقی و فلسفی پاسخ می یابد. شاید پاسخ این باشد که اثر هنری عصر هم آفرینی، نه به یک صاحب، که به یک «شبکه» تعلق دارد؛ شبکه ای از کنشگران که هرکدام، سهمی در خلق رخداد دارند.
و در نهایت، شبه هاله، افق هایی تازه برای نقد هنر و فلسفه زیبایی شناسی می گشاید. این مفهوم، ما را به بازاندیشی در مفاهیمی چون «اصالت»، «تکرار» و «خلاقیت» فرا می خواند و نشان می دهد که مرزهای کهن، در عصر الگوریتم ها، دیگر پاسخگوی پیچیدگی های هنر نیستند. شبه هاله، نه یک پاسخ، که یک پرسش تازه است: در جهانی که در آن، انسان و ماشین، در این درهم آمیختگی بی مرز، هنر را می آفرینند، چه نسبتی با زیبایی، حقیقت و معنا برقرار می کنیم؟ این پرسش، راه را برای پژوهشی تازه هموار می سازد؛ پژوهشی که در مقاله بعدی با عنوان «شبه هاله و افق های نقد هنر در عصر هم آفرینی» توسط نگارنده همین پژوهش پیگیری و بسط داده خواهد شد. برای مطالعه کامل این پاسخ نظری، به DOI مقاله بعد نگارنده مراجعه کنید.
License
This work is authored by Haleh Ghoorchian and published under the Creative Commons Attribution 4.0 International (CC BY 4.0) license by Nebešt, Foundation for Culture and Art of Iranzamin. You are free to use, share, and adapt this work for any purpose, provided that proper attribution is given to the author (Haleh Ghoorchian) and the publisher (Nebešt) .
For the full license text, visit: https://creativecommons.org/licenses/by/4.0/
References
Benjamin, W. (1936). The work of art in the age of mechanical reproduction. In Illuminations (H. Zohn, Trans.; pp. 217–251). Schocken Books.
Ghoorchian, Haleh. (2026). From the Weaver’s Hand to the Loop of Code: Rethinking Materiality, Technological Ethics, and Artistic Agency in 21st-Century Art. Nebešt Foundation for Culture and Art. https://doi.org/10.5281/zenodo.20968634
Papadaki, E., & Dare, E. (2026). From craft to code and back again: Rethinking art, materiality and exhibition practices in the 21st century [Special issue]. Arts, 13 (2). MDPI.
Pomo, C., Ardito, C., Micalizzi, A., Poli, E., & Lomello, E. (2026). Rethinking artistic research in the age of AI: New frameworks, HCAI practices, and challenges. In Proceedings of the 2026 International Conference on Advanced Visual Interfaces (AVI 2026). ACM.
